|
مرد خاکستری گاه نوشت
| ||
|
قیچی کنار دستش را برداشت.به عکس بلوندی برای آخرین بار نگاه کرد.نصف صورت بلوندی را با قیچی در آورد،تا بقیه عمرش را با خاطره آن بانوی نصفه صورت سر کند...
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 6:16 ] [ علیرضا ]
یه وقتایی حس می کنم کمبود بغل دارم.قبلا بلد نبودم چیکار کنم،هر کار احمقانه ای ممکن بود ازم سر بزنه! ولی این روزا تا هوس بغل میکنم،میرم یه دور تو اتاق میزنم،سیگارمو روشن میکنم،و صبر میکنم تا سیگار تموم شه...آروم نفس میکشم و خودمو سفت بغل می کنم و چوب سیگارمو می بوسم.... آروم میشم. [ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 1:4 ] [ علیرضا ]
یکی از دوستان در ای میلی از اینهمه غم و ناله من ایراد کرده بود.جوابش را عینا در اینجا میاورم.دوست داشتید بخوانید.فکر کنم بعضی از سوال ها برای شما هم مهم باشه.شاید جالب باشه حوصله کنید بخونیدش: ... عزیزم سلام اول از همه ببخش دیر جواب دادنم رو،که عذرش موجهه کمی،پشت سرم روی نخاع غده در اومده که باعث شده اندکی تایپ برام سخت باشه.چیز خاصیم نیست،کیست چربیه زیاد حرص حوردم زده بیرون شنبه احتمالا عملش می کنم تموم میشه. دوم عنوان نامه رو دوست نداشتم.دوستمی،پس آینه تمام رخمی،پس اگر چیزی رو به نظرت ایراد میینی باید اسم گفتنش رو بذاری لطف نه گستاخی خب،یه سری جواب کوتاه دارم که این غده رو در بیارم و ببینمت مفصل در موردش صحبت می کنم. چرا علیرضا غمگینه؟آخرین چیزی که جوابشه یه عشق و یه دختره.بیا این سری کل مساله رو ببینیم.با پسری صحبت میکنی که احساس میکنه پیر شده،وهیچ چیز رو زیبا نمیبینه این روزها آدم ها رو زشت میبینه.اوج شرارت هایی که طبیعت به بشر انتقال داده رو به وضوح میبینه،و از بدی آدما غمگینه.آره.میتونم بگم این روزا علیرضا از آدما بدش میاد... حرف دوستی رو زدی که میگه من از یه مشکل فاجعه میسازم.نه.من تراژیک نمیکنم قضیه رو.اتفاقا خیلی رئالم.دیشب تو یه جمع تقریبا متعالی جامعه بودم.باید میدیدی که چقدر آزار دیدن.باید میدیدی چقدر انسانهای قابل احترامی بودن.ما یه یک درصد عالی در جامعه داریم که هر روز داره توسط 99 درصد شرور دریده میشه.یا هر روز تن میده به این دریده شدن،یا کم کم خودش هم یاد میگیره بدره تا دریده نشه.اینا همه آزار نیس؟! اینکه دوست و رفیق شفیقی مثل....خودش هم الان که اینو میخونه داره فکر میکنه که چقدر آزار دیده درد نیست؟حالا اگر...به خودش رجوع کنه،و ببینه برا اینکه از جامعه سیلی نخوره،چند بار سیلی زده،غمگینش نمیکنه؟شاید نزده باشه.من به خودم رجوع کردم.دیدم برای بقا سیلی هم زدم،و غمگین تر شدم!!!... اوه!خیلی سر درازی داره این حرفا!همینجا قطعشون میکنم،درهمین حد میگم که بی نهایت غمگینم از همه کس و همه چیز...ولی اینم میگم که میدونم باید پاشم.میدونم که اینو میگذره.ولی این گذشتن این سری به قیمت یه پوست انداختن وحشتناک تموم میشه،که احتمالا باعث میشه گردی رو چهره م مث الان پاشیده شده بمونه،که باعث شه من و تو سالها کشمکش کنیم سر همین مساله که زندگی ذاتش چیه!و تفاوت دیدگاهمون بشه دلخوشی برای اینکه با هم فرق داریم،و چون با هم فرق داریم دوستای مهم تری هستیم برا هم!برای من....اینه!یه رفیق خاص تر! خوب باشی.من هفته اول خرداد درگیر غده م خواهم بود،و بعدش همدیگه رو خواهیم دید رفیق...عزیز. [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:36 ] [ علیرضا ]
میدونی فلونی؟! یه مدتیه تموم شده وقتم دارم قاچاقی زندگی میگذرونم... [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:46 ] [ علیرضا ]
هر چند وقت یه بار به یه جمله ساده فکر کنید: [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:55 ] [ علیرضا ]
رفیق یاد داری همین دیشب را؟ میخواستم صحبت کنم.گفتی فراموشم میشه.بذار اول من بگم تا یادم نرفته گفتم بگو سکوت کردی گفتی یادم رفت تو چی میخواستی بگی؟ سکوت کردم یادم رفته بود.... [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:2 ] [ علیرضا ]
میگفت پشت تلفن جذب "صدایت" شدم وقتی دیدمت،"سیمایت" را دوست داشتم نفهمیدم که برایش به اندازه "صدا و سیما" بی ارزش بودم.... [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 13:23 ] [ علیرضا ]
"او" یش را دیدم. "او" ی یکی از بهترین دوستانم را. "او"با دوستِ دوستم نشسته بود. به عکس "او" ی خودم در قاب موبایل خیره شدم. و فکر کردم... که آیا "او" ی "من" هم با دوستم مینشیند، یا مانند "من" به عکس "او" ی خود در قاب موبایل خیره می ماند... [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 2:15 ] [ علیرضا ]
دیروز کافه همیشگی رفتم.مث همیشه تنها.طبق عادت،گوشه،کنار پنجره رفتم تا بیرون رو بهتر ببینم و در خود هرچه بیشتر غرق شم.میگرن لعنتی هم عود کرده بود.حنا،دخترک کافه دار اومد بالا سرم،گفت مثل همیشه؟گفتم آره حنا جان.دوبل اسپرسو،با زیر سیگاری بزرگ! سلانه استاد علیزاده رو هم بذار.یه آب معدنیم بیار.گفت باز سرت؟!لبخند زدم.رفت.رو میز یه دسته گل لاله بود.... بهمنمو در آوردم.به چوب سیگارم زدمش.سیگارو گیروندم.آب هم رسید.3تا آرامبخش یه جا بالا انداختم.و از پنجره بیرونو نگاه کردم تا قهوه برسه.... آخرای قهوه بود.جرعه آخر شات قهوه رو بالا کشیدم،سرمو آوردم پایین.یهو دیدم همه جا داره میره پایین.انگاری زمین دهن باز کرده بود....وسط کافه یه حفره عمیق درست شد،خاکریز بالا اومد،و از پشت خاکریز بچه ها با لباس خاکی و خونی اسلحه به دست هویدا شدن!! صدای جیغ،فریاد،نارنجک....پسری که پا نداشت.خون کافه رو پر کرده بود.به سر یکی ترکش خورده بود.ازش خون میرفت.یکی اومد بالا سرش از قمقمه ش خواست آب بده،آب نداشت.آب معدنیمو دادم بهش!آب و خورد و همونجا تموم کرد!صدای رگبار تو کافه بند نمیومد.خون قشنگ زیر پام بود.صدا اومد سرتو بدزد!و رگبار از بالا سرم رد شد.... چند نفرشون سالم بودن.با تعجب کافه رو نگاه کردن.انگار فاصله نسلشون با نسل ما هزاران هزاران هزار سال بود...دخترا داشتن جیغ میکشیدن.یه سری هم خیلی ابلهانه داشتن روسریاشونو درست میکردن.لابد فکر میکردن این بیچاره ها تو این باغان که الان به اینا گیر بدن!حنا جیغ میزد شما از کجا اومدین؟!ازکافه من برین بیرون!خنده م گرفت!یاد کشیشِ تو رابین هود افتادم که با شیکمش ملتو از کلیسای مقدسش مینداخت بیرون! یه کسر ثانیه بیشتر طول نکشید.شات قهوه خالی رو گذاشتم کنار.سیگارمو تو زیر سیگاری خاموش کردم و چوب سیگارمو گذاشتم جیبم.حنا اومده بود.تو یه لیوان آب انار آورده بود مزه دهنم عوض شه.نگاه کردم... تو لیوانش جای آب انار خون جوانان وطنم بود....! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 15:40 ] [ علیرضا ]
هر چند وقت یه بار "غمباد" میومد سراغش. یه غده میشد،میرفت پس گردنش!آخه هیچیش به آدمیزاد نرفته بود! هروقت غمباد میگرفت،میرفت پیش یه دکتر.دکتر مث فرشته ها بود.آروم بغلش می کرد،آروم آروم جای غمبادو ناز میکرد.یه بوس از پس گردن فلونی میکردو،غمباد می رفت رو لب دکتره،اونم یه لبخند میزد و بوم!غمباد محو میشد! یه روز فلونی غمبادش زد بیرون.رفت سر وقت دکتره،دید عه!دکتره مطبشو بسته.رو سر در مطبشم نوشته"خطاب به تنها مریضم،فلونی:تا اطلاع ثانوی دنبالمم نگرد!" فلونی رفت خونه....غمباده هی باد کرد.هی باد کرد.غمباد شد یه غده.یه غده چرک کثیف پشت گردنش!خیلی دکتر رفت.همه مونده بودن که این غمباده،یا که باده،یا که چی!آزمایش گرفتن کلی،به جایی نرسیدن... یه روز یه دکتره از فلونی پرسید قبلا چیکار میکردی،فلونیم تعریف کرد.دکتره پسره رو بغل کرد،غمبادشو بوس کرد،جاشو ناز کرد...ولی غمباد موند،تازه دکتره م خودش شد مث فلونی!! یه روز گفتن غمبادت شده یه تومور پس کله ت.باید جراحی کنی.فلونی قبول کرد.رفت اتاق عمل.بیهوشش کردن.پس کله ش رو بریدن،دیدن وای!همه وجود فلونی غمباده!دکترا میخواستن غما رو بریزن بیرون....میخواستن فلونی خوب شه...هی غده های غمباد و برداشتن.هی برداشتن.دیدن ریشه داره.ریشه شو کشیدن،فلونی سر و ته شد!! الان خیلی وقته فلونی داره سر و ته زندگی میکنه،غمباد رو صورتش نشسته،حرف نمیتونه بزنه،راه میره غم میپاشه رو در و دیوار! فلونی هیچ وقت خوب نشد....آخه هیچ وقت دکتر خوشو پیدا نکرد! [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:20 ] [ علیرضا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||